لامپ
اکتبر 14, 2009
منتظر یه بهانه بودم برم بیرون قدم بزنم، خاموش کردن لامپ های شرکت که صبح یادم رفته بود! تا دم شرکت راه رفتم
خوب بود یه دوست قدیمی هم دیدم که نصیحتم کرد
منم آره
اکتبر 13, 2009
امروز حس کردم خیلی خوشتیپ شدم، آخه اون بچه فال فروشه که همیشه به من محل نمی ذاشت و می رفت می چسبید به خوشتیپا امروز چسبید به من که فال بخر
هیز
اکتبر 12, 2009
چرا پلیس فقط باید از خانم های خوشگل و دافی که پشت رول هستند گواهینامه و کارت ماشینشون رو بخواد؟
فرعیه در برید
اکتبر 11, 2009
شرعیه در بیارید!!!
آب هویج
اکتبر 10, 2009
مدتیه مسیر رفت و آمدم عوض شده، از یه خیابونی رد میشم که یه مغازه آبمیوه فروشی توش خیلی پررنگه و یاد بچه گیام میندازه منو آخه 5- 6 ساله که بودم بابام منو میبرد اونجا هر روز! مخصوصا روزایی که آمپول میزدم، البته اون موقع بابام “بابا” بود
Shame
اکتبر 9, 2009
ار اینکه از کنار یه معلول رد میشم و منو به چشم یه اسطوره، یه قهرمان، یه فرد سالم نگاه می کنه عذاب می کشم، به خدا من معلول ترم
دروغ
اکتبر 8, 2009
م: سلام می خواستم بگم که من یه دروغی بهت گفتم که خیلی عذابم مبده، الآن اومدم که راستشو بهت بگم
ا: چه دروغی؟
م: اون پسره که تازه اومده تو شرکتمون من آوردمش، همکلاسمه
!I HATE LIE
مه سا
اکتبر 7, 2009
الان از حموم اومدم قراره بیان دنبالم بریم مهمونی!! ولی آخه کسی نیست که موهامو خوشگل کنه واسم، آه از درد دوری
دوست دارم :دی
اکتبر 7, 2009
علایق: کتاب، شعر، رفیق بازی، تفریح با دوستان، اذیت کردن مردم، ماشین سواری زیر بارون، سیگار کشیدن تو هوای سرد، سیگار کشیدن تو شب، سیگار کشیدن توی تاریکی، سیگار کشیدن بعد از غذا، سیگار کشیدن بعد از چای، سیگار کشیدن بعد از درس خوندن، سیگار کشیدن وقتی که ناراحتم و یه چیز دیگه :خود سیگار رو هم دوس دارم