بدون شرح

اکتبر 26, 2009

هر روز ساعت پنج صبح خدا را از پشت پنجره اتاقم غافلگیر می کنم، یک کچل با شکم قلمبه که تنها دسته پلی استیشن اش به من می فهماند که بازیچه ای بیش نیستم!

ف.ا.ح.ش.ه!

ژانویه 24, 2009

Bi*ch

سلام ف.اح.ش.ه! هان!؟ تعجب کردی!؟ میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم. شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام! راستی ر.و.س.پ.ی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین. شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! ف.اح.ش.هدعایم کن

 

!Sokut

ژانویه 24, 2009

یک چیزی گیر کرده در گلویت. نمیتوانی بگوییش. هی آن را مرور میکنی. از جلوی چشم کلمه های سیاه میگذرند و دوباره سرریز میشوند به حلقت. تا می آیی دهن باز کنی تا بگوییشان باز هم دندانهایت سفت روی هم فشرده میشوند و نیمگذارند کلمات سیاه سرریز کنند بیرون و تو خلاص شوی.
باز کلمه های سیاه برمیگردند بالا و از روی مردمک چشت رد میشوند و انگار راهشان را تا مغزت باز کرده باشند یک صف طولانی میبندند پشت مخچه ات. هنوز اولین کلمه وارد نشده بقیه راهشان را کج میکنند و برمیگردند از چشمانت رد میشوند و دوباره میریزند توی حلقت!
این دندانهای لعنتی را باید خورد کرد در همچین دهانی که حرف زدن نمیگذارند

9 اردیبهشت 87

آوریل 28, 2008

نشسته بودم روي تاب. باران هم بود. وسط فروردين و اين همه باران يك جا. اول فكر ميكردم خيال خام ورم داشته است و پرتاب كرده درست روي همين تاب كه يك سرش به درخت آلبالوي آقا جان وصل است و سر ديگرش اين قدر بلند است كه شايد دست يكي مثل خدا آن را به بند انگشت وسط اش گره داده و با هر تكان با لبخندي فاتحانه همان انگشت را به سوي همه عالم و آدم نشانه ميرود!
باران تمام نشد. تاب هم! درخت هزار بار آلبالو داد و آقا جان عصايش را در هوا تكان داد و فرياد زد سر نوه عزيز دردانه اش كه شاخه درخت را براي بچه بازي هايت شكستي!
من هنوز همان نوه عزيز دردانه ام كه ديگر تاب و باران و خدا يك جا از يادش رفته است!

 

heh

مارس 18, 2008

انگشتم را ميكشيدم روي شيشه تازه تميز شده مغازه اي توي يكي از همين خيابانهاي سنگفرش! از اينكه جاي انگشتم ميماند روي شيشه و تا فردا كه باز هم هزارتا جاي انگشت ديگر كنارش بنشيند و نفس مغازه دار را در سينه حبس نگه دارد تا بالاخره با عصبانيت هر چه تمامتر شيشه شورش را تنظيم كند روي جاي انگشت ها و با يك پيس كوچك همه گناهكاريهايمان را پاك كند،‌خوشحال بودم!
بيشتر از اينكه به شالگردن راه راه سبز و بنفش پشت ويترين فكر كنم به انگشت ديگري كه درست كنار انگشت من، نه درست روي انگشت من قرار ميگيرد و يك سري مارپيچ هاي كج و معوج احمقانه ميسازد مال چه كسي ميتواند باشد، فكر ميكردم!
آخرش هم به زور چشم غره هاي فروشنده رفتم اين آخر زمستاني شالگردن را خريدم. چند دور پيچاندمش دور گردنم و اين بار از سر تا ته شيشه را با انگشت رفتم و برگشتم تا بالاخره يكي پيدا شود مسير منحني انگشت هاي من منزجرش كند لااقل!
هنوز سر كوچه نرسيده بودم صداي پيس پيس شيشه پاك كن 

!Dirty Love

فوریه 25, 2008

 خیانت!خیانت!

چرا هيچ خلوت عاشقانه اي خلوت نيست. ازدحام جمعيت است در تختخوابي دو نفره؟چرا هر كسي چند نفر است، چهرهايي تماما گوناگون؟چرا عاشق كسي ميشويم اما با كسي ديگر به بستر ميرويم؟ چرا عشق جماعي ست دسته جمعي كه در آن هر كسي هر كسي را مي گ.ا.ي.د جز من كه هميشه گ.ا.ئ.ي.د.ه ميشوم؟