بزرگتر

اکتبر 17, 2009

الآن از باغ اومدیم، خسته ام، خسته ار نظر روحی البته، فکر کن 15 روز دیگه مراسم خواستگاریت باشه

بعد هیچ بزرگ تری نداشته باشی که باهات بیاد، فاجعه است، یعنی واسه یه لحظه همه تنهام گداشتن دقیقا حس کردم که چقدر بی کس و کارم

به پدربزرگم گفتم، گفت من نمی تونم بیام سختمه

به خاله ام گفتم، گفت من تجربه ندارم

کی مونده واسم؟ خواهرم؟ خواهرزاده ام چطوره؟ هه

بعد از 5 سال دوستی و گذشتن از هفت خان رستم حالا تو غول مرحله آخرش گیر کردم

با اجازه بزرگترا!! ای تو روح بزرگترا

Damn

شیدا

اکتبر 16, 2009

حس خیلی خوبی دارم نسبت به جایی که برای یاد گرفتن سه تار انتخاب کرده ام

محیطی بسیار هنری و پر از انرژی مثبت، که آدم را سر دوق می آورد نت ها و دستگاه های جدید برای سازت اختراع کنی. سیم ها خود به خود به صدا در می آیند. زنی سفید پوش با صورتی زیبا رقص باله می کند. مردی با پیراهن مشکی و گِل زده برای گرفتن پلاکارد جوان ناکام مرحومه ….. آمده است. فرشاد سه تار را روی میز می گذارد و پلاکارد را تحویل می دهد. صدای چهچه گلپا کارگاه را فرا گرفته. فرشاد در را نیمه باز می گذارد و در دستگاه شور قطعه ای می نوازد و ای داد از دل من که به هنگام نواختن سه تار شیدا می شوم. شیدا تر از اسمی که بر تابلو سردر کارگاه نوشته شده.

آب هویج

اکتبر 10, 2009

مدتیه مسیر رفت و آمدم عوض شده، از یه خیابونی رد میشم که یه مغازه آبمیوه فروشی توش خیلی پررنگه و یاد بچه گیام میندازه منو آخه 5- 6 ساله که بودم بابام منو میبرد اونجا هر روز! مخصوصا روزایی که آمپول میزدم، البته اون موقع بابام “بابا” بود

Shame

اکتبر 9, 2009

ار اینکه از کنار یه معلول رد میشم و منو به چشم یه اسطوره، یه قهرمان، یه فرد سالم نگاه می کنه عذاب می کشم، به خدا من معلول ترم

مه سا

اکتبر 7, 2009

الان از حموم اومدم قراره بیان دنبالم بریم مهمونی!! ولی آخه کسی نیست که موهامو خوشگل کنه واسم، آه از درد دوری

عشق بی رنگ

آوریل 22, 2008

نانوا هم جوش شیرین می زند

بیچاره فرهاد …

Sad

مارس 28, 2008

 

پامچال هاي آن ور خيابان ميفهمند
درخت ياس بنفش ميفهمد
من ميفهمم
قناري آقا رضا هم ميفهمد!
ولي تو نميفهمي سال تمام شده و بهار پشت همين درخت لعنتي سر كوچه
منتظر پچ پچ هاي آخر سال من و تو مانده!
چند سال ميشود كه تنها سخنرانش من بودم؟
عبورهاي مبهوت ات را از كنارش لو نميدهد هيچ وقت!
درخت لعنتي سر كوچه را ميگويم!
هيچ چيز اين خيابان و اين كوچه و اين شهر به من وفادار نمانده
ديگر چه توقعي از تو داشته باشم؟