این همه عاشق بودم تو نفهمیدی!
سپتامبر 8, 2010
ساعت نزدیک به سه نصفه شب و آهنگ شاعر تمام شده از ساعت دوازده تا الآن به صورت ممتد در حال پخش است. ترافیک افکارم نمی گذارند بخوابم، به پنج ساعت گذشته که فکر میکنم ترافیک از مغزم به گلویم تغییر مسیر داده و احساس خفگی می کنم! چشمانم پر از اشک میشود. حرفهایش برایم سنگین بود و غیر قابل هضم، واقعا دلیل بیان کردنشان را نمی دانم، بیشتر از همیشه احساساتم را بروز دادم و دوست داشتنم را جار زدم ولی چرا برداشت اش این بود؟
ناراحتم از گفتن کلماتی که نباید می گفتم، مقصر من و رفتارم بودیم که او اینگونه برداشت کرده بود، گوشی اش هم شارژ باطری ندارد که اس ام اس بدهم و بفهمانم اش که دوستش دارم و برایش ارزش قائلم. دلم می خواهد خودم را ول کنم روی تختم و سرم را بگذارم روی بالشی که از همان دوازده دارد خود شیرینی می کند و نرم بودنش را به رخم می کشد ولی به دیواری از افکار برخورد می کنم که اجازه خواب نمی دهند و دلشان می خواهد این بازی را تا صبح ادامه دهند.
*****************
پ.ن:همچنان دلم میخواد سر به آسمون اشکامو قورت بدم