زمانی که تمام دغدغه بشر پول شد
ژوئیه 15, 2010
خوب نيستم. دروغ نميگویم. نه خودم را گول ميزنم نه تو را! نه تمام آنهایی كه منتظر بد بودن من اند!رسيده ام به نقطه اي كه یه آن می گویند تاريكي مطلق! پلك ميزنم ولي راستش را بخواهي مردمك من از اين گشادتر نميشود تا چيزهايي كه در اين تاريكي مطلق هم ميشود ديد را ديد بزند!
بریده ام! خسته شده ام، نمی دانم ولی دلم می خواهد تو بدانی. صدای حسین پناهی می پیچد توی اتاق:
«من می خوام برگردم به کودکی بهم کمک کن
-دیگه چی؟ کم و کسری نداری؟ دیگه چیزی نمی خوای؟
کمکم کن نادون
- ما باید بخوابیم تا بتونیم فردا برسیم به کارمون، اگه ما کار نکنیم چطوری جمعه شلغم بخریم؟!!»
مدتی ست نمی توانم جمعه شلغم بخرم، نه فقط جمعه که کلاً توانایی ام کم شده. همه چیز از همان روز کذایی شروع شد که تنها دغدغه بشر پول شد و من به خاطر همان دغدغه مسیر زندگی ام را از چاله به چاه تغییر دادم و به رویاهای دست نیافتنی فکر کردم که اجدادم نیز جرأت فکر کردن به آن را نداشته اند! زهی خیال باطل
مدتی زمان میبرد تا خودم را از این ظلمات بیرون بکشم و به همان خان اول برگردم ولی در تمام این مدت و پیمودن این مسیر فهمیدم که تنها نبودم همه جا شما دو نفر* پشتیبانم بودید و بدون اینکه بفهمم مرا به چاله باز گرداندید. تشکر هایم را در شکرنامه ام نوشته ام برای تو! ولی برای مهسا کجا جبران کنم ابن همه را؟ آری همان احسانم با همان احساسات گذشته و همان روزمرگی سابق و ای کاش چهار ماه پیش لغزش نمی کردم.
برای اولین بار با تمام گستاخی و غرور بی خودم عربده می زنم که پششیمانم. ممکن است سودی نداشته باشد ولی برای خودم تسکین بخش است.
به قول خودت دیگر قرار است بروم سر شغل دائم ام، می روم و تمام آرزوهایمان را همینجا برآورده می کنم و این دفعه با سری بلند، چرا که فقط چهار ماه دیگر فرصت دارم برای خوشبخت کردنت، برای خوشبخت شدنمان، برای آغاز زندگی مشترک بی دغدغه!
************
پ.ن1: * اول خدا و بعد مهسا
پ.ن2: مرسی از مهسا، علیرضا، احسان، حاج محمد، خ.رحیمی، مجید و ایالش و بچه هایی که فهمیدنم. از این به بعد منم می فهممتون