9 اردیبهشت 87

آوریل 28, 2008

نشسته بودم روي تاب. باران هم بود. وسط فروردين و اين همه باران يك جا. اول فكر ميكردم خيال خام ورم داشته است و پرتاب كرده درست روي همين تاب كه يك سرش به درخت آلبالوي آقا جان وصل است و سر ديگرش اين قدر بلند است كه شايد دست يكي مثل خدا آن را به بند انگشت وسط اش گره داده و با هر تكان با لبخندي فاتحانه همان انگشت را به سوي همه عالم و آدم نشانه ميرود!
باران تمام نشد. تاب هم! درخت هزار بار آلبالو داد و آقا جان عصايش را در هوا تكان داد و فرياد زد سر نوه عزيز دردانه اش كه شاخه درخت را براي بچه بازي هايت شكستي!
من هنوز همان نوه عزيز دردانه ام كه ديگر تاب و باران و خدا يك جا از يادش رفته است!

 

2 پاسخ تا “9 اردیبهشت 87”

  1. Ma30 گفت

    Elahi Fada Besham Ke Hameye Neveshtehat Ojelan, Ghobunet beram
    I.L.U

  2. شهاب گفت

    دشتها آلوده ست
    در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
    در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟
    فکر نان باید کرد
    و هوایی که در آن
    نفسی تازه کنیم
    گل گندم خوب است
    گل خوبی زیباست
    ای دریغا که همه مزرعه دلها را
    علف هرزه کین پوشانده ست
    هیچکس فکر نکرد
    که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

پاسخ دهید