!My F**kin’ Birthday

مارس 28, 2008

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

برای پدر و مادرم که اکنون پیر شده اند

برای خواهرم که دیگر پیش ما نیست

برای درخت توی حیاط که بریده شد

روز میلاد…

روز من!

روزی که من آغاز شدم!

هه! تولدم مبارک 

Sad

مارس 28, 2008

 

پامچال هاي آن ور خيابان ميفهمند
درخت ياس بنفش ميفهمد
من ميفهمم
قناري آقا رضا هم ميفهمد!
ولي تو نميفهمي سال تمام شده و بهار پشت همين درخت لعنتي سر كوچه
منتظر پچ پچ هاي آخر سال من و تو مانده!
چند سال ميشود كه تنها سخنرانش من بودم؟
عبورهاي مبهوت ات را از كنارش لو نميدهد هيچ وقت!
درخت لعنتي سر كوچه را ميگويم!
هيچ چيز اين خيابان و اين كوچه و اين شهر به من وفادار نمانده
ديگر چه توقعي از تو داشته باشم؟ 

heh

مارس 18, 2008

انگشتم را ميكشيدم روي شيشه تازه تميز شده مغازه اي توي يكي از همين خيابانهاي سنگفرش! از اينكه جاي انگشتم ميماند روي شيشه و تا فردا كه باز هم هزارتا جاي انگشت ديگر كنارش بنشيند و نفس مغازه دار را در سينه حبس نگه دارد تا بالاخره با عصبانيت هر چه تمامتر شيشه شورش را تنظيم كند روي جاي انگشت ها و با يك پيس كوچك همه گناهكاريهايمان را پاك كند،‌خوشحال بودم!
بيشتر از اينكه به شالگردن راه راه سبز و بنفش پشت ويترين فكر كنم به انگشت ديگري كه درست كنار انگشت من، نه درست روي انگشت من قرار ميگيرد و يك سري مارپيچ هاي كج و معوج احمقانه ميسازد مال چه كسي ميتواند باشد، فكر ميكردم!
آخرش هم به زور چشم غره هاي فروشنده رفتم اين آخر زمستاني شالگردن را خريدم. چند دور پيچاندمش دور گردنم و اين بار از سر تا ته شيشه را با انگشت رفتم و برگشتم تا بالاخره يكي پيدا شود مسير منحني انگشت هاي من منزجرش كند لااقل!
هنوز سر كوچه نرسيده بودم صداي پيس پيس شيشه پاك كن