نشسته بودم روي تاب. باران هم بود. وسط فروردين و اين همه باران يك جا. اول فكر ميكردم خيال خام ورم داشته است و پرتاب كرده درست روي همين تاب كه يك سرش به درخت آلبالوي آقا جان وصل است و سر ديگرش اين قدر بلند است كه شايد دست يكي مثل خدا آن را به بند انگشت وسط اش گره داده و با هر تكان با لبخندي فاتحانه همان انگشت را به سوي همه عالم و آدم نشانه ميرود!
باران تمام نشد. تاب هم! درخت هزار بار آلبالو داد و آقا جان عصايش را در هوا تكان داد و فرياد زد سر نوه عزيز دردانه اش كه شاخه درخت را براي بچه بازي هايت شكستي!
من هنوز همان نوه عزيز دردانه ام كه ديگر تاب و باران و خدا يك جا از يادش رفته است!

 

نانوا هم جوش شیرین می زند

بیچاره فرهاد …

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

برای پدر و مادرم که اکنون پیر شده اند

برای خواهرم که دیگر پیش ما نیست

برای درخت توی حیاط که بریده شد

روز میلاد…

روز من!

روزی که من آغاز شدم!

هه! تولدم مبارک 

 

پامچال هاي آن ور خيابان ميفهمند
درخت ياس بنفش ميفهمد
من ميفهمم
قناري آقا رضا هم ميفهمد!
ولي تو نميفهمي سال تمام شده و بهار پشت همين درخت لعنتي سر كوچه
منتظر پچ پچ هاي آخر سال من و تو مانده!
چند سال ميشود كه تنها سخنرانش من بودم؟
عبورهاي مبهوت ات را از كنارش لو نميدهد هيچ وقت!
درخت لعنتي سر كوچه را ميگويم!
هيچ چيز اين خيابان و اين كوچه و اين شهر به من وفادار نمانده
ديگر چه توقعي از تو داشته باشم؟ 

انگشتم را ميكشيدم روي شيشه تازه تميز شده مغازه اي توي يكي از همين خيابانهاي سنگفرش! از اينكه جاي انگشتم ميماند روي شيشه و تا فردا كه باز هم هزارتا جاي انگشت ديگر كنارش بنشيند و نفس مغازه دار را در سينه حبس نگه دارد تا بالاخره با عصبانيت هر چه تمامتر شيشه شورش را تنظيم كند روي جاي انگشت ها و با يك پيس كوچك همه گناهكاريهايمان را پاك كند،‌خوشحال بودم!
بيشتر از اينكه به شالگردن راه راه سبز و بنفش پشت ويترين فكر كنم به انگشت ديگري كه درست كنار انگشت من، نه درست روي انگشت من قرار ميگيرد و يك سري مارپيچ هاي كج و معوج احمقانه ميسازد مال چه كسي ميتواند باشد، فكر ميكردم!
آخرش هم به زور چشم غره هاي فروشنده رفتم اين آخر زمستاني شالگردن را خريدم. چند دور پيچاندمش دور گردنم و اين بار از سر تا ته شيشه را با انگشت رفتم و برگشتم تا بالاخره يكي پيدا شود مسير منحني انگشت هاي من منزجرش كند لااقل!
هنوز سر كوچه نرسيده بودم صداي پيس پيس شيشه پاك كن 

 خیانت!خیانت!

چرا هيچ خلوت عاشقانه اي خلوت نيست. ازدحام جمعيت است در تختخوابي دو نفره؟چرا هر كسي چند نفر است، چهرهايي تماما گوناگون؟چرا عاشق كسي ميشويم اما با كسي ديگر به بستر ميرويم؟ چرا عشق جماعي ست دسته جمعي كه در آن هر كسي هر كسي را مي گ.ا.ي.د جز من كه هميشه گ.ا.ئ.ي.د.ه ميشوم؟

 Help Me Gof I Need UHelp Me Gof I Need U

وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصه هایمان می شود

وقتی نمی توانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان پنهان کنیم و بغضهایمان پشت سر هم می شکنند

وقتی احساس می کنیم بدبختی ها بیشتر از سهممان است و رنج ها بیشتر از صبرمان

وقتی طاقتمان طاق می شود و تحملمان تمام

آن وقت است مطمئن می شویم که به تو احتیاج داریم و مطمئنیم که فقط تویی که کمکمان می کنی ….

آن وقت است که تو را صدا می کنیم

تو را آه می کشیم

تو را گریه می کنیم

تو را نفس می کشیم

تو جواب می دهی

دانه های اشکمان را پاک می کنی

گره ی تک تک بغضهایمان را باز می کنی و دل شکسته مان را بند می زنی

بیشتر از تلاشمان خوشبختی می دهی وبیشتر از لبها ، لبخند

!دردها را درمان می کنی و تلخ ها را شیرین

نا امیدها امید می شوند و سیاه ها ، سفید سفید ….

آن وقت می دانی ما چه می کنیم؟!

ما بدترین کار را می کنیم….

نه سپاس می گوییم و نه ممنون می شویم

ما فخر می فروشیم و می بالیم

یادمان می رود که اصلاً چه کسی دعاهایمان را مستجاب کرد و خوابهایمان را تعبیر و اشکهایمان را پاک

ما همیشه فراموش می کنیم ….

ما همیشه از یاد می بریم….

ما همان انسانی هستیم که ریشه اش از فراموشی است 

!!Alone
اکنون که راهي جز جدائيمان نمانده است قلم را بنگر که چگونه از قطرات اشکم جوهر ميستاند و پيش ميرود ؛ ميرود تا بنويسد که چگونه ميسوزم ، مي نويسد که چگونه دستان بي رحمشان جدايمان کرد ، مي نويسد که چگونه قرباني کوته فکري و نامرديشان شده ايم ، مي نويسد قصه ليلي و مجنون ديگري را که از روي هوس ديگران فنا شده اند .
  • کاش ميشد زندگيمان را خودمان تصميم گيريم نه اينکه آنان که ادعاي فرهنگ و فهم و شعور دارند به خاطر مسائلي سطحي و پوچ که در زندگي عاشقانه مان بي تاثيرند طعم خوش زندگي ، طعم خوش با هم بودن ، و طعم خوشبخت شدن را از ما بگيرند .
  • اکنون کوله بار عشق را برچيده ام و بدون آنکه طعم با تو زيستن را چشيده باشم چون کارواني بي ساربان که طعمه کوير شده دراز راه زندگي را بي تو پيش ميگيرم .
  • بدان جز تو به کسي عشق ورزيدنم حرام است و با تو زيستنم محال .
  • ميروم اما بي آنکه عاشق شوم و تا آخرين لحظه عاشق توام .
  • مي روم جائي دور که گم شده باشم تا هِچ وقت در چشمان تو ننگرم چون جز خجلت چيزي برايم ارمغان ندارد .
  • اي دوست داشتنيم
  • بيا ديدارمان را به قيامت نوبت زنيم تا آنجا بتوانيم از بازيهاي تلخ سرنوشتمان شکوه و شيون کنيم .

سلام

بعد از مدت زیادی تصمیم گرفتم مجدد بنویسم!

تشکر می کنم از دوست عزیزم سجاد که اینجا رو بهم معرفی کرد و منو به نوشتن دوباره تشویق کرد

امیدوارم از مطالبم لذت ببرید

این بلاگ یه بلاگ غمگین و عاشقانه ست

یا علی

Blog Stats

  • 296 hits

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچ کدام