بله
نوامبر 3, 2009
تمام تنت داغ داغ است، در عین اینکه به نقطه جوش رسیده ای می لرزی، تب و لرز شدید و سست شدت همه اعضایت!! این وقتها آنقدر متن های زیبا به ذهنت رجوع می کند که نمی دانی چکارشان کنی، حسنا می گوید بنویسشان توی گوشی ات این همه ترشح ذهن را، همین کار را می کنی و همه سرازیر می شوند توی Note گوشی ات، مخ ات آنقدر پر شده که حتی تمام صندلی های جایگاه ویژه هم اشغال اند، تیرآهن فروشی را پیراهن فروشی می خوانی، سرت از درد دارد می ترکد و مخلفات اش به دنبال سوراخی می گردند که خود را خلاص کنند از این همه تراکم، سرفه می کنی با ریتمی خاص، زیر چشمانت مانند خندقی از قیر شده است و حتی نای تایپ کردن هم نداری، هوای دو نفره است و شیشه های ماشین اشک می ریزند، دلت را خوش می کنی که از روی دلسوزی به خاطر حال توست که گریه می کنند، مهسا هم مریض شده یک حس کاملا مشابه، قدرت دوست داشتن را حس می کنی آن هم از راه دور، یک ساعت است که از خراب شدن دینام ماشین می گذرد و تو همچنان ملتمسانه به دستان باطری ساز نگاه می کنی، هنوز سرفه هایت ادامه دارند و تمام بدن ات خیس خیس است، خوشحالی از گرفتن “بله”، دیگر راحت شده ای و مجبور نیستی سنگین ترین دغدغه ات را با خود برگردانی به شهرت، کمرت خمیده نیست، صاف صاف ایستاده ای و جمله ای که شب خواستگاری به زبان آوردی مرتب در حال عبور است: “امیدوارم بتونم خوشبختش کنم”!
بدون شرح
اکتبر 26, 2009
هر روز ساعت پنج صبح خدا را از پشت پنجره اتاقم غافلگیر می کنم، یک کچل با شکم قلمبه که تنها دسته پلی استیشن اش به من می فهماند که بازیچه ای بیش نیستم!
خفه می شویم
اکتبر 24, 2009
چقدر سخت و دردناک است زمانی که میبینی کوچکترین و بی تجربه ترینی در محفلی که همه از تو مجرب تر و بزرگ ترند، می خواهند برای تو تصمیم بگیرند و همه حرف هایشان را می زنند و نوبت خودت که می رسد با چسب پنج سانت مواجه می شوی و حس می کنی که با تمام وزنشان دارند از روی دهانت رد می شوند! یک کلمه بگویی صد کلمه جواب دارند تحویل ات دهند، تمام امید ات به یک نفر است، او هم آنچنان منبر داری می کند که امیدها به انگشت وسط تبدیل می شوند و فقط تو را نشانه می روند این همه انگشت وسط.
به خیالشان ارشادت کرده اند و حرف شان را بر کرسی نشانده اند غافل از اینکه کرسی که سهل است بر چهار پایه دست ساز هم ننشسته اند، حرفها را می گویم. هنوز فکر می کنند پنج سال پیش است نمی دانند من از همان سالها با منطق ام انتخاب کرده ام نه احساس، البته دلیلی هم برای دانستنشان نیست چرا که فقط من می دانم و مهسا و مطمئنا جز من و مهسا نباید انتظار دانستن داشت از این همه بزرگتر.
پ.ن: منم یه روز بزرگتر میشم! حال همه تون رو میگیرم کوچیکترا (عقده ای)
Damn
اکتبر 21, 2009
از شرکت بیرون آمدم، تا ایستگاه تاکسی پیاده رفتم، اولین تاکسی را سوار شدم، یک دختر 24 تا 27 ساله آن آخر نشسته بود، یک پسر 13 – 14 ساله وسط و من، هنوز چند صد متری نرفته بودیم که پسرک خودش را چسباند به دختر و زانویش را فشار میداد به ران دخترک، اول اش دخترک به روی خودش نیاورد اما دید که بچه جان زیادی جدی گرفته است، خودش را هی جمع می کرد و پسرک بیشتر می چسبید به حدی که بین من و پسرک جای یکنفر دیگر هم باز شد، طاقتم تمام شد، زانوی پسرک را گرفتم و با فشار آنچنانی سمت خودم کشیدمش، دخترک لحظه ای جا خورد و بعد راحت تر نشست، پسر از ترس به من چسبیده بود و نوبت من بود که خودم را جمع کنم!
ای یار من ای یار من ای یار بـــــــی زنهــــــار من
ای دلبـــر و دلدار من ای محـــــرم و غمخوار من
ای در زمین ما را قمر ای نیمه شب مــا را سحــــر
ای در خطر ما را سپـــــر ای ابر شکر بـــار مـن
خوش می روی درجان من خوش میکنی درمان من
ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهــــــر دار مــن
پ ن. من تا 15 سالگی فرق زن و مرد رو نمی دونستم !!
آب چشم
اکتبر 20, 2009
خیلی سخته وقتی کنار دو تا معلول ذهنی نشستی و میبینی که یکی که حالش بهتره به یکی دیگه میگه:
“هر روز بیا پیش ما، اینجا خیلی خوبه، هم ما رو خوشحال می کنی هم خودت از تنهایی در میای، تو خونه میشینی که چی؟ اعصابتم الکی داغون میشه، بیا حرف بزن با ما، شعر بخون، نقاشی بکش، خوشحال باش که ما زیادیم و همه مثل همیم، همه زبون هم رو می فهمیم همه یه درد داریم!”
فکر کن!!! چی داری بگی بعد از شنیدن و دیدن این مسئله؟ اگر هم چیزی برا گفتن داشته باشی جرأت گفتنش رو نداری
شکر
چه فرقی ست
اکتبر 20, 2009
تابلو سر کوچه را می خوانی، درست است، وارد کوچه می شوی، پلاک 34! به سمت راستت نگاه می کنی و پلاک 38 را میبینی، خوشحال می شوی که همین ابتدای کوچه هستند. اف اف را می زنی، از همین بیرون معلوم است که چه خانه ای دارند، ویلایی و دوبلکس، مرد بلند قدی تا دم در می آید و در را باز می کند، با هم دست می دهید. وارد خانه می شوید:
- بفرمائید خواهش می کنم کسی نیست بفرمائید.
دنبالش راه می افتی و بعد از رد شدن از بین مبلمان های آن چنانی و پیمودن مسافتی نسبتا طولانی به اتاق خواب می رسی، اتاق خوابی با تزئینات اتاق خواب یک دختر! یک کامپیوتر و یک لپ تاب روبروی هم هستند. می پرسی:
- ببخشید رو کدوم باید نصب شه؟
- اگه ممکنه رو هردو!
- بله ممکن که هست اما فاصله شون زیاده باید کابل شبکه بلند داشته باشید.
- اشکال نداره لپ تاپ رو میاریم بغل کامپیوتر.
سری تکان می دهی و لپ تاپ را می آورند روی میز کامپیوتر می گذارند. دختری وارد اتاق می شود:
- سلام
- سلام شما می خواین با اینترنت کار کنین؟
- بله
مودم ای.دی.اس.ال را کانفیگ می کنی (با کلی مشکل) و روی هر دو سیستم تحویلشان می دهی و می خواهی که راهنمایی ات کنند که از منزلشان خارج شوی.
- با اجازه خداحافظ
- زحمت کشیدید خدا نگهدار
*****
به دنبال تابلو سر کوچه می گردی! پیدا نمی کنی، اصلا کوچه ای با چنین نامی وجود ندارد، از جلوی مغازه ای رد می شوی بر می گردی و می روی داخل مغازه:
- سلام حاج آقا
- سلام
- ببخشید کوچه ….. میشناسین اینجا؟
- منزل کیو می خوای؟
- اسمشون رو نمی دونم برا نصب اینترنت اومدم
- برو یه کوچه بالاتر سمت راست
از مغازه بیرون می آیی و مسیری که از آن آمده ای بر می گردی و وارد کوچه می شوی، ابتدای کوچه همه اش آپارتمان است، داری نا امید می شوی، پلاک ها را مرور می کنی، کوچه بن بست است! به انتهای کوچه نزدیک می شوی، سه خانه قدیمی چسبیده به هم که از دست معماران جان سالم به در برده اند، سومین خانه همان پلاک را دارد، زنگشان را می زنی. پسری 27 ساله در را باز می کند:
- سلام
- سلام حال شما؟ منزل …..؟
- بله بله خوش اومدین بفرمائید
- یا الله
- بفرمائید کسی نیست
یک راهروی باریک را طی می کنی سمت راستت اتاقی است که پیرمردی در آن نشسته، پسر راهنمایی می کند:
- بفرمایید برویم اتاق بالا
از حیاط رد می شویم، خروسی درون قفس در گوشه حیاط نگاهت می کند. از دو پله بالا می روی و وارد اتاق می شوی، روی زمین می نشینی و می پرسی:
- ببخشید کامپیوترتون کجاست پس؟
- لپ تاپ برادرم بردش دانشگاه مگه برا نصب باید لپ تاپ هم باشه!!!!
- بله باید مودم تنظیم شه
- الآن تماس می گیرم بیاد. الو سلام …. کجایی؟ از شرکت …… اومدن برا نصب ای.دی.اس.ال، گفت الآن میام نزدیک خونه اس ببخشید پنج دقیقه باید معطل بشید
- اشکال نداره خواهش می کنم
به درو دیوار اتاق نگاه می کنی، پوسترهای بازیکنان پرسپولیس، یک تابلو تقدیر متن تابلو را که می خوانی آنچنان مبهوت می شوی که تا زمان آمدن برادر منگ منگی، انگار قلیان بادمجان کشیده ای! خدایت را شکر می کنی، فرش ندارند! هر دو اتاق موکت است، و پشتی های دست ساز که دور اتاق چیده شده اند، بغض می کنی، متن تابلو را دوباره توی ذهنت مرور می کنی، “تقدیرنامه: جناب آقای ………. از شما به عنوان دانشجوی نمونه در رشته ……… دانشگاه تهران تشکر و قدردانی نموده ……”
برادر می آید اینترنت را تحویشان می دهی و کلی تشکر صمیمانه تحویل می گیری، وزنت دو برابر شده به خاطر بغض، مادر هم نداشتند!!! خداحافظی می کنی، در را می بندی و از خانه خارج می شوی، هوا تاریک شده، تا خانه پیاده می روی، هندزفری گوشی ات کمک ات می کند تا طول مسیر را متوجه نشوی.
دوستش دارم
اکتبر 18, 2009
امروز طبق معمول بردمش پیش بچه ها، کلی باهاشون بازی کرد، خندید، رقصید.
تایم که تموم شد مربی اش اومد جلو گفت اینکه هر روز باهاش میای اینجا کیه؟
جواب داد: احسان، بعد با صدای بلند خندید و منم یه چش غره بهش رفتم
دوباره پرسید دوسش داری؟
گفت: آره.
پرسید: احسان و بیشتر دوست داری یا بابا و مامانت؟
گفت: احسان
واسه چند لحظه هیچی نفهمیدم، بغض سنگینی تو گلوم بود، هیچ وقت فکر نمی کردم احساس داشته باشه یا اصلا بفهمه من برادرشم.
خیلی برام عجیب بود، دلم میخوست بغلش کنم
منم دوستت دارم عزیزم حیف که نمی تونم مثل یه داداش باهات باشم و همه جا ببرمت
بزرگتر
اکتبر 17, 2009
الآن از باغ اومدیم، خسته ام، خسته ار نظر روحی البته، فکر کن 15 روز دیگه مراسم خواستگاریت باشه
بعد هیچ بزرگ تری نداشته باشی که باهات بیاد، فاجعه است، یعنی واسه یه لحظه همه تنهام گداشتن دقیقا حس کردم که چقدر بی کس و کارم
به پدربزرگم گفتم، گفت من نمی تونم بیام سختمه
به خاله ام گفتم، گفت من تجربه ندارم
کی مونده واسم؟ خواهرم؟ خواهرزاده ام چطوره؟ هه
بعد از 5 سال دوستی و گذشتن از هفت خان رستم حالا تو غول مرحله آخرش گیر کردم
با اجازه بزرگترا!! ای تو روح بزرگترا
Damn
شیدا
اکتبر 16, 2009
حس خیلی خوبی دارم نسبت به جایی که برای یاد گرفتن سه تار انتخاب کرده ام
محیطی بسیار هنری و پر از انرژی مثبت، که آدم را سر دوق می آورد نت ها و دستگاه های جدید برای سازت اختراع کنی. سیم ها خود به خود به صدا در می آیند. زنی سفید پوش با صورتی زیبا رقص باله می کند. مردی با پیراهن مشکی و گِل زده برای گرفتن پلاکارد جوان ناکام مرحومه ….. آمده است. فرشاد سه تار را روی میز می گذارد و پلاکارد را تحویل می دهد. صدای چهچه گلپا کارگاه را فرا گرفته. فرشاد در را نیمه باز می گذارد و در دستگاه شور قطعه ای می نوازد و ای داد از دل من که به هنگام نواختن سه تار شیدا می شوم. شیدا تر از اسمی که بر تابلو سردر کارگاه نوشته شده.
پله
اکتبر 15, 2009
یک حس غریبی ست در وجودت که همواره به تو گوشزد می کند: داری خودت را برای دیگران فدا می کنی.
بریده ام از این همه فداکاری، از اینکه پله باشم برای دیگرانی که بعد از بالا رفتن از من فراموشم کنند. از اینکه در ازای الطافی که عرضه می کنم خنجر تحویلم می دهند!!! این هم نوعی مبادله کالا به کالاست.
خسته شدم از اینکه فقط تا زمانی با ارزش باشم که مصرف بشوم و بعد از مصرف ….
سالهاست که با فکر کردن به این مسئله به جایی نمی رسم و بعد از نوشتن همان پطروسم که انگشتم گیر کرده و سست شده ام فقط به خاطر دیگران که ای کاش ذره ای قدر بدانند.
تقصیر ار من بوده، هست و خواهد بود.