Closer
مارس 23, 2011
افراد از آنچه در ذهنتان میبینید به شما نزدیکترند!
***************
پ.ن: 8روز تا تازه شدن
7روز تا تولد
Happy Yalda
دسامبر 22, 2010
Happy Yalda
این همه عاشق بودم تو نفهمیدی!
سپتامبر 8, 2010
ناراحتم از گفتن کلماتی که نباید می گفتم، مقصر من و رفتارم بودیم که او اینگونه برداشت کرده بود، گوشی اش هم شارژ باطری ندارد که اس ام اس بدهم و بفهمانم اش که دوستش دارم و برایش ارزش قائلم. دلم می خواهد خودم را ول کنم روی تختم و سرم را بگذارم روی بالشی که از همان دوازده دارد خود شیرینی می کند و نرم بودنش را به رخم می کشد ولی به دیواری از افکار برخورد می کنم که اجازه خواب نمی دهند و دلشان می خواهد این بازی را تا صبح ادامه دهند.
*****************
پ.ن:همچنان دلم میخواد سر به آسمون اشکامو قورت بدم
زمانی که تمام دغدغه بشر پول شد
ژوئیه 15, 2010
خوب نيستم. دروغ نميگویم. نه خودم را گول ميزنم نه تو را! نه تمام آنهایی كه منتظر بد بودن من اند!رسيده ام به نقطه اي كه یه آن می گویند تاريكي مطلق! پلك ميزنم ولي راستش را بخواهي مردمك من از اين گشادتر نميشود تا چيزهايي كه در اين تاريكي مطلق هم ميشود ديد را ديد بزند!
بریده ام! خسته شده ام، نمی دانم ولی دلم می خواهد تو بدانی. صدای حسین پناهی می پیچد توی اتاق:
“من می خوام برگردم به کودکی بهم کمک کن
-دیگه چی؟ کم و کسری نداری؟ دیگه چیزی نمی خوای؟
کمکم کن نادون
- ما باید بخوابیم تا بتونیم فردا برسیم به کارمون، اگه ما کار نکنیم چطوری جمعه شلغم بخریم؟!!”
مدتی ست نمی توانم جمعه شلغم بخرم، نه فقط جمعه که کلاً توانایی ام کم شده. همه چیز از همان روز کذایی شروع شد که تنها دغدغه بشر پول شد و من به خاطر همان دغدغه مسیر زندگی ام را از چاله به چاه تغییر دادم و به رویاهای دست نیافتنی فکر کردم که اجدادم نیز جرأت فکر کردن به آن را نداشته اند! زهی خیال باطل
مدتی زمان میبرد تا خودم را از این ظلمات بیرون بکشم و به همان خان اول برگردم ولی در تمام این مدت و پیمودن این مسیر فهمیدم که تنها نبودم همه جا شما دو نفر* پشتیبانم بودید و بدون اینکه بفهمم مرا به چاله باز گرداندید. تشکر هایم را در شکرنامه ام نوشته ام برای تو! ولی برای مهسا کجا جبران کنم ابن همه را؟ آری همان احسانم با همان احساسات گذشته و همان روزمرگی سابق و ای کاش چهار ماه پیش لغزش نمی کردم.
برای اولین بار با تمام گستاخی و غرور بی خودم عربده می زنم که پششیمانم. ممکن است سودی نداشته باشد ولی برای خودم تسکین بخش است.
به قول خودت دیگر قرار است بروم سر شغل دائم ام، می روم و تمام آرزوهایمان را همینجا برآورده می کنم و این دفعه با سری بلند، چرا که فقط چهار ماه دیگر فرصت دارم برای خوشبخت کردنت، برای خوشبخت شدنمان، برای آغاز زندگی مشترک بی دغدغه!
************
پ.ن1: * اول خدا و بعد مهسا
پ.ن2: مرسی از مهسا، علیرضا، احسان، حاج محمد، خ.رحیمی، مجید و ایالش و بچه هایی که فهمیدنم. از این به بعد منم می فهممتون
تنفر
مه 19, 2010
تو فیس بوک داشتم می چرخیدم که تو پروفایل یه نفر این متن رو دیدم:
“ازین نگاه های پوچ و بی معنی که چشمامو آزار میدن متنفرم , از یه مشت دری وری که قلبمو به درد میاره متنفرم ,, ازین اشکایی که الان قطره قطره داره رو کیبوردم میریزه متنفرم , ازین لرزشه دستای خستم متنفرم , از دلم که ادعا میکنه عاشقه متنفرم , از یه تیکه کاغذ به نامه اسکناس که همرو به جونه هم انداخته متنفرم , ازین که اینقد از دنیا متنفرم که نمیتونم باقیشو تایپ کنم متنفرم , از تنفر متنفرم “
بعد در ادامه اش تو کامنتها نوشته بود:
“از اينكه پسرابا صدتا تا دختردوستن و به تک تکشونم گفتن تو تنها عشق منی متنفرم”
من خودم پسرم، خیانتم کردم تا حالا ولی امشب اینو که دیدم دوست داشتم این جمله هم من بنویسم که: از خودم متنفرم.
درسته حالا دیگه متأهل شدم ولی تا قبل این چرا باید اینکارو می کردم؟ مگه ما دوست دخترمون رو دوست نداریم؟ چرا باید با یکی دیکه باشیم و فکر کنیم که می تونیم اونم دوست داشته باشیم؟
چرا باید عشقمون رو ساطع کنیم؟ چرا باید ارزش خودمون رو انقدر پایین بیاریم؟
مرد باشین خدایی ما که خیانت کردیم اعتراف هم کردیم. شما که هنوز دارین از این کارا می کنین تمومش کنین.
جالبه حالا این خانم مثالش رو رو ما آقایون زده ولی من خانم هایی هم دیدم که به همه پسرا می گن فقط تو عشقمی
تا کجا؟ تا کی؟ بهترین لذت تو زندگی دوست داشتنه یه نفره اونم کسی که فکر می کنین واقعا ارزشش رو داره
کسی که زندگیش رو به پاتون گذاشته.
ما که راضی ایم از عشقمون شمام بکشین بیرون و بچسبین به همون یک نفر
*****
پ.ن1: مهسا خانوم دوستون داریم :*
پ.ن2: خوابم نمیبره تو فکر یه سقفم
غرور
آوریل 24, 2010
خورد کردن دیگران باعث کسب غرور میشه
غرور جدیدت مبارک …
تولدم مبارک
مارس 31, 2010
خداحافظ زندگی کارمندی
مارس 20, 2010
ساعت چهار بعد از ظهر است. بیست و هفت اسفند هشتاد و هشت! آخرین ساعت های کارمند بودن در شرکت را داری پشت سر می گذاری. منتظر هستی بچه های شیفت بعدی بیایند و خداحافظی کنی، حالت گرفته است، نه به خاطر از دست دادن کار، که برای سخت بود خداحافظی از این همه دوست و همکار با مرام که نه براشان کم گذاشته بودی و نه برایت. همه آمده اند و جبر می گوید که تمامش کن.
با پسرها دست می دهی و روبوسی می کنی هر چند که با اتمام همکار بودن هنوز دوستت هستند. نوبت خانم گ. می رسد. به خاطره ای که چند ساعت پیش با زدن جیغ بنفشش به حمایت از حریم خصوصی همسرش (شماره موبایل) ثبت شده بود اشاره می کنی و عذرخواهی های دو طرفه.
اتاق بغل آقای منیعی نشسته است و ده ها سررسید رو به رویش روی میز، از جایش بلند می شود و در ابتدا در حد قدر دانی از کمک هایی که در این حرفه از او آموخته ای و سپس چوگیر می شوی و با خنده می گویی: “آقا یه ماچی بکنیم داریم برا همیشه میریم” و آقای منیعی هم از پشت میز خودش را کنار می کشد و اولین و آخرین روبوسی را می کنی!
به قسمت حسابداری می رسی! قسمتی که بیشتر صدا داشتند تا تصویر. خانم ر. اول ایستاده و به زور سعی می کنی حرفی بزنی که خداحافظی ات را شروع کنی، نمی توانی و خودش استارت می زند و راجع به خرید نهار هر روز می گوید و توهم می گویی: “اگه نباشم کی ظهرا میره نهار بگیره؟” خانم ک. هم می خندد و می گوید: “بسه دیگه ناراحتمان نکن”. از عواقب بیشتر صحبت کردن می ترسی و می روی با خود خانم ک. خداحافظی می کنی و آخرین نفر هم که همکار جدید خانم س.است که سابقه ای در ذهنت برای حلالیت ندارد و با یک خداحافظی معمولی از در شرکت خارج می شوی.
خانم ر. تا دم در شرکت میآید، علی تا دم پاساژ. به ظاهر ناراحت اند از رفتن من. با تمام چهره ی شوخ و خنده رویت بغض ات را پنهان کرده ای که خوشحال جلوه کنی! “آری خوشحالم”
امیدواری و پرشور برای آینده ات و پژمرده و آویزان از ترک محیط کار. با سروش تا ارگ پیاده می روی و نفس می کشی. بعد از ارگ هم به پل چوبی رفته و با هم شوخی می کنید البته کاملا یکطرفه، چون تو خال خودت را هم نداری و سروش شیداست.
از شهرفرنگ از هم جدا می شوید و پیاده به خانه می آیی. روی تختت دراز می کشی و از هوش می…
**************
پ.ن1. خانم ب. ظهر خداحافظی کرد.
پ.ن2. پشیمان نیستم ولی ناراحتم.
پ.ن3. اولین بار بود که از خودم خوشم آمد.
پ.ن4. خداحافظ ح….ر (فاکتور)
تو زندگی می کنی یا زندگی تو را؟
فوریه 12, 2010
نشسته است روبرویت یک لحظه نگاهش می کنی، یاد خواهرش می افتی، هفده سال اش بود که خودش را آتش زد، فقط به خاطر بالا بودن مبلغ قبض تلفن و گیر دادن مادر و برادرش؟! هه اینجور وقتها بیشتر از همیشه عاشق جمله فاک لایف می شوی، از دو نوع دید متفاوت می شود به قضیه نگاه کرد: یا خیلی جربزه داشته که انقدر با زجر خود را سوزانده است. یا آنقدر ترسو بوده که جرأت ادامه دادن این راه دراز را نداشته.
به اطراف ات که نگاه می اندازی همه عین هم فکر می کنند، یک مشت سر، سردرگم! آنهایی هم که فکرشان با تو فرق می کند از روی ترس “سنگ” شدن است و فقط به ظاهر با تو مخالف اند!!
تا به کی می خواهی خودت را گول بزنی؟ تا به کی باید به امیدی بنشینی و زندگی کنی که هیچگاه وجود نداشته؟ آیا تا به حال کسی رفته و برگردد؟ کسی خبری آورده، حتی برای دلخوشی؟ نه
این همه به پوچی رسیدند و خود را به آخر رساندند، سودی بردند؟ به هیچ تر از هیچ رسیدند، نیازی به این همه تقلا برای زود تر رسیدن به ته این بن بست نیست، بهتر است یک بار هم برعکس به قضیه نگاه کنی، تو فاعل باشی و زندگی مفعول، تو که قرار است به ته برسی لا اقل زندگی ات را “بکن” و با زندگی کردن خودت را به انتها برسان.
چرا گاوآهن بمانی وقتی می توانی گاو باشی؟ جهان که تا همیشه “پایدار” است تو هم باش، مطمئناً او که کم نمی آورد اقلاً تو هم تا نفس آخر پا به پایش برو و نگذار بلغزاند ات. بگذار تمام ایده ها و آرزوهایت به باد رود، سعی کن از حال ات لذت ببری و به آینده ات فکر نکن که چه بلایی قرار است این زندگی “شیرین” به سرت بیاورد فقط در حال جماع با زندگی ات آن هم در زمان حال باش که پیروز میدان خواهی بود و انگشت وسط ات را به زندگی هدیه خواهی کرد.
******
پ.ن1: درد می کند بد جور! طوری که روی دشت هستی بدوم و نعره من و ما هم هستیم برآورم که من، نه باید بدوم، فقط یک کلمه بگویم که من: نه باید بدوم ، بدوم ، بدوم و بگویم : بر هستیان بر هستی …
پ.ن2: فقط به خاطر محمد نوشتم
صحنه
ژانویه 22, 2010
صبح پنجشنیه است و هوا ابری اول دیماه! بعد از سپری شدن اولین ماه بی بخار زمستان، از این پس گویا غیرت اش گل کرده و می خواهد بغض این یک ماه را یک جا بترکاند.
به فرزاد زنگ می زنم می گوید دم شرکت ام، پله ها را طی می کنم و به دم پاساژ می رسم، نه خبری از خودش است و نه ماشین اش. شماره اش را می گیرم می گوید دو دقیقه دیگرمی رسد منتظر می مانم. از دور چراغ می زند سوار می شوم، به مجید زنگ می زنم جواب نمی دهد احتمالا خسته و مریض است و با ما نمی آید. باران شروع به باریدن کرده و از بیرون، داخل ماشین قابل رؤیت نیست، گوشی ام را به ضبط ماشین وصل می کنم. آهنگ گوش می کنیم و با صدای بلند هر دو همخوانی می کنیم. نامجو ست “همه اش دلم میگیره، همه اش تنم اسیره” فرزاد صدای ضبط را بلند تر می کند، هردو خسته ایم و پر از انرژی!
از آخرین دکه شهر کیک و آب میوه برای صبحانه مان می خریم و از شهر خارج می شویم، عجب باران محشری، جاده سخت لغزنده است و فرزاد با تمام وجود با ماشین اش گاز می دهد که زودتر برسیم و کارمان را زودتر شروع کنیم، فقط همخوانی می کنیم و یک کلمه هم باهم حرف نمی زنیم. به ورودی صحنه می رسیم وارد شهر می شویم. در مرکز مخابرات بسته است و نگهبان هم دم در ایستاده و سیگار می کشد زیر باران!
خود را به در ماشین ما می رساند، شیشه را پایین می کشم، می گوید برای ایرانسل آمده اید؟ با جواب منفی مواجه می شود. با نشان دادن مجوز و کارت شناسایی اجازه ورود می دهد و در را باز می کند، من پیاده می شوم که مدارک را تحویل بگیرم، در را می بندم و دنبال نگهبان راه می افتم، پس از وارد کردن اسم مان به سالن محل نصب می رویم.
وقت نهار شده و هردو گرسنه ایم تصمیم می گیریم باهم برویم بیرون نهار بخوریم و بر گردیم، به میدان اصلی شهرشان که می رسیم در به در به دنبال ساندویچی تمیز!!! می گردیم ولی اصولا در میدانهای مرکزی شهر ها چنین چیزی یافت نمی شود، به هر حال به ساندویچی مهرداد می رویم. به قول فرزاد: “درسته چهار تا ساندویچی هست ولی بریم پیش آقا مهرداد اقلاً رفیقمانه” (با آن خنده های وحشتناک اش).
بعد از صرف نهار و برگشت به سالن نصب فرزاد واکمن گوشی ام را پلی می کند و به طور تصادفی آهنگ برینگ می تو لایف! :دی از گروه اوانسنس پخش می شود و فرزاد با انرژی بسیار بالا با ریتم آهنگ بالا و پایین می پرد و من هم با دیدن این صحنه فرزاد را ساپورت کرده و همراهی اش می کنم. با کلی خنده و پریدن از پای در می آییم!
بر می گردیم به ادامه کارمان، ساعت 7:20 شب است و ما کارمان تمام شده و می خواهیم فیوز ها را روشن کنیم که مشترک های عزیزمان بالا بیایند (آپ شوند). فرزاد فیوز اصلی را می زند و من هم فیوزهای راک را، ولی انگار تمام عجله مان برای پایین آوردن زمان قطعی بی ثمر بوده! اصلا برقی به دستگاه نمی رسد. با پرس و جو و تحقیقات علمی بنده به این نتیجه می رسیم که اصلا این اتاق هنوز آماده نیست و برق ندارد. جاااااااااااااااااااان.
فرزاد همیشه مأیوس هم که گوشه ای نشسته و دارد با افسردگی هایش کلنجار می رود. به تمام مسئولان زنگ زده و شب جمعه همه را بر هم میزنم. ساعت 8:45 شب است و رئیس اداره خودش را به مرکز می رساند و با دیدن کابل کشی DC آن هم از روی زمین خشم تمام وجود اش را فرا می گیرد و می گوید جمع کنید این استاندارد نیست و من و فرزاد هم همه اش با واژه موقتی است می خواهیم گند کاریمان را توجیه کنیم! با کلی کل کل و بحث متوجه می شویم که جناب رئیس 18 سال مثل ما نصاب بوده اند و دهنمان را می بندیم.
با راهنماییها و پیگیریهای رئیس شرکت خودمان، رئیس اداره هم کمک مان می کند و جداً کارمان را راه می اندازد و بسیار هم با فهم و شعور و کار بلد است. با همکاری ایشان کابل کشی را فرزاد به اتمام می رساند و زندگی جدیدی به دستگاه های نازنینمان می بخشد.
ساعت 9:40 شب است!!! ما کماکان در مأموریت به سر می بریم. کار تمام شده و منتظر تست نماینده هستیم برای صحت وصل شدن ای.دی.اس.ال شهرشان، بالأخره زنگ می زنند و خبر خوش وصلی را به ما می دهند. از بس کوفته ایم انگار با بیل کتک مفصلی خورده ایم. فرزاد ماشین را روشن می کند و از فرط خوشحالی تا کرمانشاه تخته گاز می آییم. عجیب شیدا شده ایم، اولین آهنگی که گوشی مبارک پخش می کند هایده – قبله من است و من و فرزاد آنچنان پا به پای هایده داد می زنیم که هر دو معده هم دیگر را می بینیم!
از شدت خسته گیست این شیدایی! گوشی هوشمند من هم که بعد از هایده می داند که هردو دپرس و خسته هستیم بداهه نوازی “آن کیست” (طرف ب کاست آتش در نیستان، قطعه اول) را پخش می کند و چشممان به جاده خیره شده و فکرمان به نا کجا آباد!
فرزاد می گوید می خواهم پشت فرمان بخوابم فرمان را بگیر! (قربانت برم منننننننننن) فرمان را می گیرم و تهدید اش می کنم که فردا توی شرکت به همه می گویم که این حرف را زدی و می خندیم. بی خیال خواب می شود و ماشین هم طبق معمول به ریپ زدن می افتد و ترس از نرسیدن ما را فرا می گیرد. با هر زوری که شده می رسیم و از آنجا که توان دوش گرفتن را نداریم می خوابیییییییییییییییم.
پ.ن: روزهای سگی ما
