هیچگاه گمان نمیبردم همچون دختران نو بالغ که تازه سینه هایشان جوانه زده و دلتنگ عشق اولشان می شوند….:
اینگونه دلتنگ و بی تاب مونث فردی شوم که در کنارم نیست….و برای داشتنش اینگونه تغییر کنم!!!
گاه از خود متعجب میشویم….!!
Just Sad Just Cry, Kalantar_mahal
هیچگاه گمان نمیبردم همچون دختران نو بالغ که تازه سینه هایشان جوانه زده و دلتنگ عشق اولشان می شوند….:
اینگونه دلتنگ و بی تاب مونث فردی شوم که در کنارم نیست….و برای داشتنش اینگونه تغییر کنم!!!
گاه از خود متعجب میشویم….!!
آدمهایی رو دیدین که زیر بارون یک روزنامه رو بالای سرشون باز میکنن و تا ایستگاه اتوبوس میدون، و وقتی رسیدن سعی میکنن اون چند تا قطره بارونی رو هم که معلوم نیست از کجا پاشیده شده روی دکمه های لباسشون رو با دستشون پاک کنن…؟؟؟؟ اونها رو دوست دارم!

!My Birthday
من متولد ماه فروردینم و امروز سالروز تولد من
اگر من بزرگ نمی شدم پدربزرگ هنوز زنده بود
اگر من بزرگ نمی شدم مادر پير نمی شد
اگر من بزرگ نمی شدم خواهرم پيش ما بود
اگر من بزرگ نمی شدم هنوز خانه قديمی پدربزرگ پر از درخت بود
اووو خدايا چه جفايی کردم من با بزرگ شدنم
دير زمانی است که شادی روز تولد از يادم رفته
چشمان مادر امروز پر از نگرانی بود
خدايا نمی دانم نمی دانم
شادمان يا غمگين باشم از اين روز
یک احساس مبهم مابين عشق و تنفر
من متولد ماه فروردينم و امروز سالروز تولد من
يک بهار ديگر و يک روز ديگر از روزهای خدا
که این روزفقط اندکی برای من متفاوت است و شايد
انگشت شماری که مرا دوست دارند………
زدن پرده ای نازک که افتخارامیز نیست…..
هرگاه پرده ای از جنس برزنت را پاره کردی بر خود و قدرتت ببال!!

سلام ف.اح.ش.ه! هان!؟ تعجب کردی!؟ میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم. شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام! راستی ر.و.س.پ.ی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین. شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! ف.اح.ش.ه… دعایم کن
یک چیزی گیر کرده در گلویت. نمیتوانی بگوییش. هی آن را مرور میکنی. از جلوی چشم کلمه های سیاه میگذرند و دوباره سرریز میشوند به حلقت. تا می آیی دهن باز کنی تا بگوییشان باز هم دندانهایت سفت روی هم فشرده میشوند و نیمگذارند کلمات سیاه سرریز کنند بیرون و تو خلاص شوی.
باز کلمه های سیاه برمیگردند بالا و از روی مردمک چشت رد میشوند و انگار راهشان را تا مغزت باز کرده باشند یک صف طولانی میبندند پشت مخچه ات. هنوز اولین کلمه وارد نشده بقیه راهشان را کج میکنند و برمیگردند از چشمانت رد میشوند و دوباره میریزند توی حلقت!
این دندانهای لعنتی را باید خورد کرد در همچین دهانی که حرف زدن نمیگذارند
اين روزها، روزهاي گلاويز شدن با خداوند است. همان خداي فرني خور محبوب! هيچ وقت تصوير آن كاريكاتوري كه خداي فرني خور مرا پشت ابرها كشيده بود كه دسته پلي استيشن اش دستش بود و از اينكه آن پايين روي زمين يكي از بندگان اش با يك درخت تصادف كرده است، متعجب مانده از ذهنم نميرود. همان خدايي كه گیم آور شد.
حالا اين روزها روزهاي كل كل و تلافي هاي بي حد و حساب است. يكي من، يكي هم جناب باريتعالي!
نشسته بودم روي تاب. باران هم بود. وسط فروردين و اين همه باران يك جا. اول فكر ميكردم خيال خام ورم داشته است و پرتاب كرده درست روي همين تاب كه يك سرش به درخت آلبالوي آقا جان وصل است و سر ديگرش اين قدر بلند است كه شايد دست يكي مثل خدا آن را به بند انگشت وسط اش گره داده و با هر تكان با لبخندي فاتحانه همان انگشت را به سوي همه عالم و آدم نشانه ميرود!
باران تمام نشد. تاب هم! درخت هزار بار آلبالو داد و آقا جان عصايش را در هوا تكان داد و فرياد زد سر نوه عزيز دردانه اش كه شاخه درخت را براي بچه بازي هايت شكستي!
من هنوز همان نوه عزيز دردانه ام كه ديگر تاب و باران و خدا يك جا از يادش رفته است!

نانوا هم جوش شیرین می زند
بیچاره فرهاد …

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز…
برای پدر و مادرم که اکنون پیر شده اند
برای خواهرم که دیگر پیش ما نیست
برای درخت توی حیاط که بریده شد
روز میلاد…
روز من!
روزی که من آغاز شدم!
هه! تولدم مبارک